
تک قطره های اشک از پی دردی شدید
به جای غلطیدن بر روی گونه ها
بر سینه می چکد
و نفسها به شماره می افتد
با صدایی خفه شده در خون و درد با خود زمزمه می کنی:
انسانها شکسته می شوند
اما آرمانها هرگز
هرگز!
***
در شبهای ساکت و سرد
در تنگی سلولی کوچک
نجوایِ انسانیِ هدفی در دسترس
تو را تا فراسوی درد و خستگی می برد
و ناگهان
دستهای بسته
استخوانهای خرد شده
گل زخمهای گرم و سوزنده
تو را به مقاومت می خوانند
بی آنکه خود بدانی
شانه به شانه ی اراده هایی آتشین می ایستی.
و چون انسانی از تبار قهرمانان گمنام
حماسه ی خاموشت را رقم می زنی.
دیوارهای سیمانی سلول تو
باز هم رازدار اسطوره ای می شوند
که هرگز کلمه ای از آن
بر سینه ی کاغذی حک نمی شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر