۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

مادر



هر چهارشنبه آمدی و به سربازان زندان شکلات و کشمش دادی؛ اینقدر که سربازها ترسشان از زندانی امنیتی ریخت
و برای آزادی پسرت دعا می کردند.

هر چهارشنبه آمدی و حاکمان را از ته دل نفرین کردی؛ اینقدر که معاون زندان آمد و گفت: به مادرت بگو کاره ای نیستم، نفرین نکند من را

حتی وقتی قلب خسته ات کمی ایستاد، نصف فلج شده ی صورتت را با روسری پنهان کردی و چهارشنبه آمدی
و من گوشی کابین ملاقات را که گذاشتم، مثل همیشه خندان از پشت قاب های شیشه ای گذشتم. دم پله ها، از پشت آخرین قاب میله دار، برایت دست تکان دادم.

تو دیگر مرا ندیدی اما من با چشمان بسته از پشت دیوارها نگاهت می کردم. دستت را که روی نیمه ی فلج شده ی صورتت گذاشتی، قلبم ایستاد
صدای کوبیدن پیشانیم به دیوار تا بهداری زندان رفت، ابروانم را گره زدم تا اشک چشمانم در سینه ام ببارد، مثل گرگی وحشی دندانهایم را در گوشت زندانبانها فرو کردم.
خوشحالم مادر. خوشجالم که نمی دانی سرنوشت زندانی عاصی را ...

خاموشی که اعلام شد سکوت شب استخوانهای سینه ام را شکست. جیره ی یک ماه عرق خرما را در کاسه سرم ریختم و چونان تنِ زنان روسپی به سپیدی کاغذ دفترم حمله بردم. صدها بار مردم و زنده شدم تا خواب مرا ربود و چهارشنبه ای که صبح پنجشنبه به شب رسید پایان یافت

آن چهارشنبه مثل همه ی چهارشنبه ها آمدی و رفتی. چشمان من تنها نیمی از صورت تو را دید. نیمه ای که از کام مرگ بیرون کشیده بودی برای من. حالا هر چهارشنبه که بیدار می شوم، حسی شبیه بوسیدن لبهای جسدی سرد و بی جان تکانم می دهد. بی اختیار به یاد چهره ی فلج شده ی تو می افتم که زندگی من امانت نداد، خسته ات کرد ،ذره ذره آبت کرد، بر بادت داد.



بازداشتگاه ویژه اداره اطلاعات اراک
نوشته ای که بر کاغذ کره ی صبحانه حک شد

.

۱۱ نظر:

  1. متن بسیار سنگین بود

    احساس این که به خاطره عقاید یک نفر وابستگانش هم رنج می‌بینند، جالب نیست، مگر این که همگی‌ بر یک عقیده استوار باشند که شاید این، کمی‌ از شدت درد سنگین همهٔ این رنج کشیدگان بکاهد :(

    پاسخحذف
  2. بغضی که این چند روز به زور نگهش داشته بودم،
    آخر این متن شکست...

    پاسخحذف
  3. وااااای! تو چی کشیدی؟!!!!
    واقعا متاسفم
    طنز تلخیست زندگی

    پاسخحذف
  4. tamame post ha ro khundam ... hichkodum be andaze in narahatam nakard

    پاسخحذف
  5. باری ای مادر محبوب

    پس از عرض سلام

    و از این طول کلام

    مطلبی با تو مرا در کار است

    مادر از تو گلهام بسیار است

    مطلب این است که دیروز نگهبان

    در سلول مرا باز نمود

    و زپایام به عطوفت

    غل و زنجیر گشود

    و مرا برد به زندان

    به اتاقی که در آن دژخیم است

    هان

    نگوئی مادر

    که مرا ذرهای از این سگ زنجیری زندان بیم است

    باری

    آن مردک دژخیم که از پنجره میدید

    زجا جست و دوید

    تا به بیرون اتاقی که در آن بود به استقبالام

    و در این طول زمان

    داد چندین سلام

    و به تملق پس هر بار پیاپی میگفت:

    "بنده از دیدنتان خوشحالام"

    الغرض برد مرا توی اتاق

    روی مبلی بنشاند

    وه نبودی که ببینی مادر

    که چه سان مردک دژخیم

    چو سگها می کرد

    چاپلوسی و دم می جنباند

    آن قدر لابه و درماندگی و عجز نمود

    آن قدر لب به سخت بست و زنو بازگشود

    جان من را به لبانام برساند

    آخرالامر چنین گفت:

    پاسخحذف
  6. پر از درد بود، ولی از این دردها بسیار داریم.
    نامه رفیق احمد خرم آبادی به مادرش



    مادر محبوب!

    سلام

    دست پردرد تو را میبوسم.



    برادران ام خوب اند؟



    راستی مادر جان!

    رفیقان عزیزی که زمن میپرسند

    لطف کن

    عرض سلام ام برسان.



    پدرم!

    آه مادر دیشب

    خواب دیدم پدرم بیمار است

    روی مهتابی مشرف به حیاط

    خفته در بستری و تبدار است

    روی آن مهتابی

    که به هنگام غروبان بهار

    فرش میگستردی و پدر روی پتو

    تکیه به پشتی میداد

    و تو بر روی سماور

    که به یک گوشه ی آن میجوشید

    چای دم میکردی و من و برادر کوچکتر

    میدویدیم پی بازی گرگ ام به هوا

    گرد آن باغچه ی پرگل زیبای قشنگ

    آه مادر!

    خواب دیدم که غروبی است دلانگیز و بهاری دلتنگ

    و در آن مهتابی

    نیست جز بستر تب کرده ی داغ پدرم

    و تو در گوشه ی تاریک اتاقی غمناک

    زانوان را به بغل کرده و می نالیدی:

    "پسرم،

    وای خدا

    گشت چه خاکی به سرم"

    مادر

    به تو سوگند که از بهر تسلای تو نیست

    نه فقط خانه ی ما غمبار است

    و نه تنها پدرم بیمار است

    چه بروجرد و لرستان

    و چه گیلان و سپاهان

    و چه شیراز و چه کرمان

    و چه اهواز و خراسان

    و چه تبریز و چه تهران



    صبح غمبارتر از تنگ غروب است

    غروب از شب تاریک

    دلآزارتر و کوه و در و دشت

    همه تیره و تارند

    و چه بسیارند پدرها

    زکرد و لر و گیلک

    زترک و عرب و فارس زبانی

    که زبیداد و ستمکاری ضحاک زمانه

    که به خونخواری و خونریزی به ضحاک زده نارو

    و بستهست زچنگیز مغول دست

    و در صحنهی سفاکی و در قتل و جنایت

    پاک رکورد همه تاریخ شکسته است

    و در عرصه ی بدنامی و بیشرمی و نامردی و نامردمی از شرح گذشته است

    و ای مادر پیروز

    زیادند پدرها

    که زداغ پسرانی

    که به زحمت و به یک عمر بپرورد جوانان

    ولی زآتش رگبار مسلسل تنشان گشته مشبک

    ز دق مرده و یا راهی دنیای جنون گشته ویا چون پدرم در شرف مرگ

    به بستر شده بیمار و نزارند

    باری ای مادر محبوب

    پاسخحذف
  7. این نامه

    به خوشبختی خود صحه گذارید."
    کنون مادر محبوب!

    تجسم بکن آن صحنه و آن فلسفه ی مردک دژخیم به یاد آر

    و یک لحظه تفکر به حیاتی که به فرزند تو شاهانه ببخشند

    و در ارج و ازایاش

    همه شالودهی انسانی از آن بازستانند

    و فرزند عزیز تو ددی باشد و از خون زن و بچهی این مردم بیچاره شکم سیر کند

    شادتری؟

    یا نویسند و بگویند که احمد

    پسرت

    کان شرف بود

    و اندر ره آزادی این ملت دربند

    شجاعانه به پا ساخت

    و با ایدهی انسانی و ایمان وشرف مرد



    نه آزرده مشو مادر محبوب

    یقین است که در زعم تو هم مرگ

    به از زندگی است که با ننگ قرین است



    پس ای مادر محبوب

    به من گوش خبردار

    چو زآن مردک دژخیم

    شروطی که گذرنامهی ننگین حیات است

    شنیدم

    به خشم آمده فریاد کشیدم

    که:

    "
    تو بیچاره هنوزی که هنوز است ندانی

    که مراد از تز انسانی و شالودهی آن چیست

    این فلسفهی ددمنشی درخور و شایستهی آن نیست

    تو بیشرم

    و آنان که در این فلسفه همفکر تو هستند

    به ظاهر همه انسان

    ولی از عالم انسانی و اندیشه بدورید

    شما را همگی چشم و زبان هست

    ولی لال و کورید

    شما روبهههکان گرد سگی جمع شدهاستید

    و صبح و شبی همچو خدایاش بپرستید

    او هم به گمان است که بود شیر

    و این کشور ویرانه

    بود جنگل و خود نیز

    خداوند وحوش است

    پس ای بیشرف پست

    گمانات اگر این است

    که ما هم چو شمائیم

    که بر ملت خود پشت نمائیم

    بدان فکر تباهید

    که از مغز علیل تو و آن شاه توانات

    تراویده و در ایدهی ما نیست

    و در مذهب ما

    شاه خدا نیست

    تو گفتی که مهندس شدهام؟

    پشت به مردم بکنم؟

    پست بگیرم؟

    و من این زندگی ددمنشی را بپذیرم؟

    برای چه؟ که یک بار نمیرم

    ای ننگ بر این دانش و فرهنگ

    تو گفتی

    که من این ملت محروم فراموش کنم؟

    پول

    هر آن قدر که میبایدم از شاه بگیرم؟

    و من از ملت خود

    فاصلهای دورتر از ماه بگیرم؟

    برای چه؟ که یک بار نمیرم؟

    نه!

    این دانه و این دام تو بردار

    و در رهگذر روبهکی خام

    که ترسیدهتر از خویش نیابیش فرودآر

    و بدانم که چه سان زندگی مرد محناست

    و ای مردک دژخیم

    تو و شاه بدانید

    من آنام که نه یک بار

    ولو آن که دو صد بار

    به هر مرگ فجعیی که بخواهید بمیرم

    و من این زندگی ددمنشی را نپذیرم

    چون که فرزند ستم دیدهی خلقام

    و چو شاگرد به آموختهی مکتب استاد میهن

    روزبهی گرد و سترگام

    و فراموش نشود

    هیچ گه این خطبهی آن مرد بزرگام

    که به ارباب شما گفت:

    "نمیرم و نمیرند

    کسانی که ره خلق بگیرند."

    پس

    از مرگ چه باک است؟

    این که سراپای وجودم

    همه لبریز از این ایدهی انسانی پاک است

    ولی

    زندگی ای مردک دژخیم

    محناست و زیباست

    ولی کی؟

    در آن وقت که این خلق از این آب و از این خاک

    به اندازهی هم بهره بگیرند

    نه این طور که گوئی

    که من سیرم و بگذار که این خلق

    به بیچارهگی و گرسنهگی پاک بمیرند."



    ای مادر محبوب

    تقاضای تو از شاه جنایتگر سفاک

    به آن روبه ترسوی دمی داد

    که چونان

    ره نامردی و رذلی و حیوان صفتی پیش کشاند

    و مرا نیز بخواند

    که به آن جمع بپیوندم و چونان

    ره ددخومنشان پیش بگیرم

    تو فقط از نظر عاطفهی مادریات نامه نوشتی

    مگر فکر نکردی که در این مرحله از گردش تاریخ

    آن کس که به فرمان ملوکانه زرگبار مسلسل برهد

    زنده به گور است؟

    بدان

    احمدت این ننگ ابد را نپذیرد

    و مادر به تو سوگند

    که مردانه بمیرد

    و مادر

    اگر این جسم نحیفام

    چو غربال شود زآتش رگبار مسلسل

    هیچ مخور غم

    چون جوانان برومند این ملک

    همه احمد و فرزند تو هستند

    روزی از این مردک نامرد

    از این هرزهی ولگرد

    از این خائن جاسوس

    از این شاه جنایتگر سفاک

    بگیرند

    بهای همه خونهای جوانان وطن را

    پاسخحذف
  8. آخرالامر چنین گفت:

    "بسی خوشبختام و به خوشبختی خود می بالام

    که شما را زعنایات ملوکانه دهم آگاهی

    نامهی مادرتان از شرف عرض گذشت

    آریامهر عنایت کردند و شما را به ساواک آوردند

    بعد از این پست مهمی به شما بسپارند

    شاید از حال به مافوق منات بگمارند

    لطفاً این نامه به توشیح مزین سازید

    و خود آماده نمائید که

    در انجمن آتی ارباب جرائد

    به تعریف و به توصیف رموزی که از آن گشته پدیدار

    زماهیت این ملت بیدار

    سخن رانده و هر بار

    به این جمله تکیه نموده

    و جان سخن این جاست

    که در سایهی این رهبر هشیار و تواناست

    که در سطح کشاورزی و در صنعت و بهداشت و فرهنگ

    و هر چیز که در زندگی خوب توان داشت

    چنان گام عجولانهای این ملت نوخاسته برداشته

    که تا آن چه عیان است

    ایران به شمار دول راقیه پیوست

    و این ملت آزاد به سرمنزل مقصود رسیده است

    و نیز از عمل و کردهی خود

    در اثر گول و فریب دول مرتجعی که از تب پیروزی این نهضت ملی به هراساند

    که اظهار ندامت به پشیمانی خود ساخته

    شرمندگی ابراز نمائید

    و بدانید

    که از امروز

    در دولت و اقبال و سعادت

    همه جا بر رخ سرکار گشوده است

    وگرنه که فقط ثروت و پول است

    که خوشبختی هر فرد بدان باشد و بوده است

    برادر

    به من و حضرت عالی چه

    که اگر مردم این کشور پهناور زرخیز

    ستمدیده و بیچاره و بدبخت و فقیرند و محتاج به ناناند

    ولو فرض که از گرسنهگی پاک بمیرند

    و یا آن که فلان مردک بیمار چه سازد

    و فلان عمر و یا زید نیارد

    که به تحصیل کمالات بپردازد

    بس ار نکبت و بدبختی ادبار دگر هست

    برادر

    تو که در رشتهی تحصیل مهندس شدهای

    و در این پست بزرگی که از امروز بگیری

    دگرت هیچ کم و کسر نداری

    کنون این قلم

    پاسخحذف
  9. استوا و سخت ایستاده ای، در برابر کنده و بند، زخم و شکنجه.
    آه اما...
    آنچه به جانت درد می ریزد نگاه نگران زنی ست، که گویی بند نافت را از او نبریده اند.

    پاسخحذف
  10. ............
    .........
    ..............
    ........
    ...........
    .....
    ..
    ..
    .
    توان حرفی نیست.. عزیز..

    پاسخحذف
  11. چیزی به جز سکوت ندارم عابد
    هیچی...

    پاسخحذف