۱۳۸۵ اسفند ۲۱, دوشنبه

یه شب مهتاب

.
یه شب مهتاب
یه مرد تنها
توی یه سلول
تنهای تنها
چشماشُ بسته
دلش گرفته

یه شب مهتاب
توی یه خونه
یه مادر پیر
سر سجاده
زجه می زنه
با چشای خیس
...

یه شب مهتاب
توی یه حیاط
یه پدر پیر
تو هوای سرد
داره راه میره
خسته و گریون
پشت لبش خیس

یه شب مهتاب
توی زمستون
مردم یه شهر
همه پریشون
زانو تو بغل
نفس می کشن
اما بی امید

یه شب مهتاب
سرد و پر هراس
تو دل سکوت
یه مرد پر درد
میزنه هوار
میشه جرقه
تو شهر باروت

.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر