۱۳۹۷ اردیبهشت ۶, پنجشنبه

تلگراف شماره 140



تهران دلش برای تو تنگ می‌شود.


۱۳۹۷ اردیبهشت ۳, دوشنبه

رفاقت




رفقایم شعرهایم را مسخره میکنند
_اگر بتوان اسم آنها را شعر گذاشت
رفقایم زندگیام را مسخره میکنند
_اگر بشود اسم آنرا زندگی گذاشت
رفقایم همه چیزم را مسخره میکنند
سبیلهایم
خنده
هایم
خاطراتم
قیافهام
بی پولی ام
و حتی غمهایم را
_اگر که دیده باشند
_اگر که دانسته باشند

دلم میخواست خوراکیهای خوشمزهای داشتم
و شرابی
و خانهی زیبایی
تا میهمانشان میکردم
برای ساعتی لذت
و خوشی

دلم میخواست چهره زیبایی داشتم
تا از دیدن چهره
ام لذت میبردند

دلم میخواست پولی داشتم
گرهای باز میکردم از زندگیهاشان
قفلی
مشکلی
دردی را دوا می کردم

اما نه آهی در بساط دارم
نه چهره
ای زیبا
نه خاطرات جذابی
و نه هیچ چیز خوشایندی
که لایق وفا، مهربانی و رفاقت
شان باشد

دیشب غمگین بودم که چرا؟
امروز خوشحالم
باعث خوشحالیشان هستم
با آنکه مطلوبشان نیستم.
و خنده بر لبهاشان مینشانم
بی آنکه چیزی داشته باشم.

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

فعلا نامی ندارد




سی و اندی آپارتمان
یک مکعب نازک توخالی
_حیاط خلوت یا نورگیر
یا هرچه اسمش هست_

یادآور زندان
یادآور نکبت سریال‌‌های تلویزیونی دهه شصت
بند رختهای بدبختی
سرسام صدا تلویزیون
بوی بادمجان سرخ کرده
و روغن سوخته
عربدههای مرد ناراضی
بوی نای کهنه
بوی خیانت
بوی نیاز
بوی غذای ی شتاب و اجبار
بوی گریه‌های پرحوصله
بوی نکبت
بوی بدبختی
بوی ایران
زجهی بچههای کوچک
سکوت بچهای بزرگ

چِک، چِک، چِک
شُر، شُر، شُر
همهی شیرهای آب خستهاند
آب، بوی سلول انفرادی می‌دهد
آب، بوی بازداشتگاه موقت می‌دهد
چکه‌های آب صدای قطع و وصل لامپ مهتابی می‌دهند

میزانسن بدیع شکنجه
نمایشنامه بی‌نقص فقر
محراب ناب عبادت خالق متعال

شکمهای پر شده با سیب‌زمینی
مغزهای پُر
مغزهای تبعید شده به فقر
مغزهای انتزاع
صاحبان رویاهای دور
یک قدم مانده تا واقعیت

31/1/97